محمد خزائلى

194

شرح بوستان ( فارسى )

شنيدش يكى مرد پوشيده ( 1 ) چشم ، * بپرسيدش از موجب كين و خشم فرو گفت و بگريست بر خاك كوى * جفايى كز آن شخصش آمد به روى بگفت : اى فلان ، ترك آزار كن * يك امشب به نزد من افطار كن به خلق و فريبش گريبان كشيد ، * به خانه درآوردش و خوان كشيد برآسود درويش روشن نهاد ، * بگفت : ايزدت روشنايى دهاد شب از نرگسش ( 2 ) قطره چندى چكيد * سحر ديده بر كرد و دنيا بديد حكايت به شهر اندر افتاد و جوش : * كه بيديده‌يى ديده بر كرد و دوش شنيد اين سخن خواجهء سنگدل ، * كه برگشت درويش از او تنگدل بگفتا : حكايت كن اى نيكبخت ، * كه چون سهل شد بر تو اين كار سخت ؟ كه بر كرد اين شمع گيتىفروز ؟ * بگفت : اى ستمكار آشفته روز ، تو كوته نظر بودى و سست راى ، * كه مشغول گشتى به جغد ( 3 ) از هماى ( 4 ) به روى من اين در كسى كرد باز ، * كه كردى تو بر روى وى در فراز ( 5 ) اگر بوسه بر خاك مردان زنى ، * به مردى ( 6 ) كه پيش آيدت روشنى كسانى كه پوشيده چشم دلند ، * همانا كزين توتيا ( 7 ) غافلند . . . . . . . . . .